بازآ هر آن چه هستی بازآ
...
نازنینم برگرد دلتنگم...
۱۸۲ خورشید
بیا ای مونس شبهای درازم
تو هم بسوزدمی با سوز سازم
همه شب با خیالت میزنم دم
آخه تا کی با این غم من بسازم؟
همان روزی که من دل به تو بستم
تمام عقل و هوشم رفت ز دستم
ز وقتی که می عشق تو خوردم
هنوزم که هنوزه مست مستم
کجا رفت نازنین اون روزگاران؟
به فصل عاشقی روز بهاران
هوا پر بود از عطر آشنایی
تو را دیدم زیر نم نم باران
۱۷۶ خورشید
نازنینم برگرد
گل نازم تو با من مهربون باش
واسه چشمام پل رنگين کمون باش
اسير باد و بارونم شب و روز
گل اين باغ بی نام ونشون باش
من عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم
پناه اين دل بی آشيون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل ناز... آسمونم بی ستارست
مثل ابرا دل من پاره پارست
دوباره عطر تو پيچيده در باغ
نفس امشب برام عمر دوبارست
من عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم
پناه اين دل بی آشيون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل نازم بگو بارون بباره
که چشمات و به ياد من بياره
تماشای تو زير عطر بارون
چه با من می کنه امشب دوباره
شب و تنهايی و ماه و ستاره ...
من عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم
پناه اين دل بی آشيون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش ...
دلم تنگه نازنینم با من مهربون باش نرو...
۱۵۴ خورشید
خدایا کمک کن...
ایستاده ای...
در باران و بوسه
با تپش گنجشکی در سینه
دوستت دارم...
دوستت دارم و یکریز می بارم
بر شوره زار چترها و کلاه ها
بر عطر ها و پلاک ها
بر ترانه های باقیمانده در تب سرد خاک
تب سرد خاک . . .
بی پرنده ترین درخت
بی ستاره ترین آسمان
بی ستاره ترین . . .
دوستت دارم ...
دوستت دارم و می بارم بر لبان تو
که آشیانه ی بوسه بود و لبخند
در برکه های کوچک زمین
به جستجوی تو
با یاقوت گوشواره هایت
از آن عقیق گمشده بگو
آه . . .
پرنده فروش رنگین کمان من
گل گیسویت ماه نقره ای
رد ابرویت عصاره ی شب
به من نگاه کن
به من نگاه کن
با چشمی که کمینگاه ماه است
به من نگاه کن . . .
به من نگاه کن . . .
به من نگاه کن . . .
نازنینم به من نگاه کن...
خدایا...
۱۵۱ خورشید
همه می پرسند
چيست در زمزمه مبهم آب ؟
چيست در همهمه دلکش برگ ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد؟
روی اين آبی آرام بلند
که ترا می برد اينگونه به ژرفای خيال
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بی حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
که تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبی آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش کبوترها
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام
من به اين جمله نمی انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاک شقايق را در سينه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم
می بينم
من به اين جمله نمی انديشم
به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاريکی شبها، تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اينک اين من که به پای تو درافتاده ام باز
ريسمانی کن از آن موی دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر، هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش
نازنینم تو بمان ...
خدایا...
۱۴۳ خورشید
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
مانده ام تنها سالار مضطر من
بعد تو شد خاک عالم بر سر من
بی کَس و بی یار و یاور ، در دل صحرا
کاروانی بی پناه و یک زن تنها
به خدا با دست بسته ام
به زمین هر جا نشسته ام
نقش کردم عشق من حسین
به سر انگشت خسته ام
وقتی نامت می آمد ، بر لب من
لبهای تو می گفت ، زینب من
مانده ام تنها سالارمضطر من
بعد تو شد خاک عالم بر سر من...
خدایا به حق این روزها...
نازنینم بیدار شو...
۱۴۱ خورشید
تو رو به ماه آسمون
به عاشقای بی نشون
تو رو به حرمت چشمات
به همه ی مقدسات
تو رو به خود خدا
به هق هق شبونه ها
قسمت میدم، قسمت میدم...
قسمت میدم از عشقم نگذری
قسمت میدم که از اینجا نری
تو رو به خود خدا
به تموم این شبها
تو رو جون رازقی
به نماز عاشقی
قسمت میدم، قسمت میدم...
نازنینم قسمت میدم تنهام نذاری...
خدایا کمک کن...
۱۳۷ خورشید
شب از مهتاب سر میره تمام ماه تو آبه
شبیه عکسه یک رویاست تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو می گرده زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می شه که تو چشماتو می بندی
تو رو آغوش می گیرم تنم سر ریزه رویا شه
جهان قد یه لالایی توی آغوش من جاشه
تورو آغوش می گیرم هوا تاریک تر می شه
خدا از دست های تو به من نزدیک تر می شه
زمین دور تو می گرده زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر می شه از این تصویر رویایی
تماشا کن ، تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی
نازنینم بیدارشوعزیزم این شب صبح شه...
۱۳۲ خورشید
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر كن !
لحظه ای چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی چندی از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم...
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم ...
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نرميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم سفراز پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكنی ديگر از آن كوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم
نازنینم منو ببخش که برای تونبودم...
نمی دونم هنوز اینجا سر می زنی یا نه ؟
۱۱۲ خورشید
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفرکردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تاخم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
....توندیدی
نگهت هیچ نیافتاد به راهی که گذشتی
خود در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من که زکویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی ؟!
نتوانم٬ نتوانم
بی تو من زنده نمانم ...
نازنینم برگرد...

اومدم تا ببينم لحظه عاشق شدنو
به دلم افتاده بود صدا زدين آقا منو
دل تنهامو آوردم با يه دنيا دلخوشی
كمتر از آهو كه نيستم ميشه ضامنم بشی؟؟
اومدم همسايه های پاپرت رو دون بدم
دلمو رو دست بگيرم تا بهت نشون بدم
روبروت بی اختيار دوباره زانو بزنم
ميون گريه بگم غريبو دربه در منم
تو رو شاهد بگيرم كه با خدا حرف بزنی
ميدونم كه دست رد باز به سينم نميزنی
ميدونم شفاعت بی منتت زبون زده
به همين اميد دلم به مشهد تو اومده
تو كه اسمت با غم نقاره ها روی لباست
همه صحن طلات ردپای فرشته هاست
دست خالی هيچكسی از در خونت نميره
يا رضا رضا ميگم تا قلبم آروم بگيره
يا رضا رضا ميگم تا قلبم آروم بگيره
امام رضا ضمانت نازنین روهم بکن
۸۳ خورشید
نازنینم...
اشاره کن که بشکفم حتی در این یخ بستگی
در این ترانه سوزی و در این غزل شکستگی
طلوع کن طلوع کن در این ستاره مردگی
که از تو تازه می شود این خلوت سرخوردگی
طلوع کن طلوع کن
نازنین دلم پاشودیگه
۷۶ خورشید
خدای مهربان کمک کن
نازنینم پاشو عشق من پاشو دیگه
عاشقم کردی و کجا رفتی؟
یعنی دیگه منو نمی خوای؟
نازنینم بمون تا ته دنیا نروعزیزم ...
نازنینم بیدارشوباهام حرف بزن
خدایا کمک کن
نازنینم...
۵۱ خورشید
خدایا تنهاییم را با مهربانیت پرکن
بگذار قاصدک را حس کنم
بگذار رنگین کمان را ببینم
بگذار برای درک عظمت تو خورشید را احساس کنم
بگذار زیبایی ستاره را بفهمم
خداوندا!
فریادهای بلند وخاموشم رامیشنوی؟
نازنینم ...
۴۵ خورشید
خدایا کمک کن...
نازنینم...
۳۶ خورشید
دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر
از غصه میميرم مرا مگذار و مگذر
با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار
ای وای... میميرم مرا مگذار و مگذر
سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نمیگيرم مرا مگذار و مگذر
بالله که غير از جرم عاشق بودن ای دوست
بی جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر
با شهپر انديشه دنيا گردم اما
در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر
آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر
نازنینم ...
۳۱ خورشید
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد...
همه اندیشه ام اندیشه فرداست...
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می بافند کولی های جادو گیسوی شب را
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
نازنینم ... برگرد ...
۲۷ خورشید
نازنینم مرا تنها مگذار !
بی تو آسمان زیبا نیست
راه رفتن ابرها ...
به راه رفتن مردگانی می ماند که از خوابی دیر به پا خواسته اند
بی تو کتابها بسته می ماند
قلمها نای نوشتن ندارند
بی تو هیچ جاده ای به طرف افقهای روشن نمی رود
هیچ جنگلی به فکر سبز شدن نمی افتد
هیچ پرنده ای بالهایش را برای پرواز آرایش نمی کند
نازنینم مرا تنها مگذار !
نمی خواهم در اتاقی که از بوی خورشید تهی است ،نفس بکشم
نمی خواهم در محاصره دیوار ها و پرده ها باشم
نمی خواهم شکل ستاره ها را از یاد ببرم
بی تو لبخند مفهومی ندارد
بی تو زندگی یک معمای حل نشدنی است
بی تو شعر های شرقی من بی معناست
بی توگلهایی که در باغچه کاشته ام رنگ و بویی ندارد
نازنینم مرا تنها مگذار !
بی تو خواب تلخ است
و من هزار سال است که پلک بر هم نگذاشته ام
هزار سال است که آغوشم را به روی کسی نگشوده ام
هزار سال است که آواز نخوانده ام
بی تو پنجره ها خالی از منظره اند
سینه ها خالی از شور و شوق اند
نازنینم مرا تنها مگذار !
من نمی توانم ثانیه های سرد و ساکت را به طرف فردا هل بدهم
و روی نزدیکترین درخت ، قلبم را به یادگارحک کنم
نازنینم مرا تنها مگذار !
نازنینم مرا تنها مگذار !
نازنینم مرا تنها مگذار !
نازنینم مرا تنها مگذار !
نازنینم مرا تنها مگذار !
نازنینم مرا تنها مگذار !
نازنینم مرا تنها مگذار !
۲۴ خورشید
نازنینم عزیز دلم کجایی؟
تا کی باید سراغی از من نگیری؟
تا کی منتظر باشم تا برگردی؟
چرا پا نمیشی صدام کنی؟
مگه نمی دونی چقدر صدا کردنت رو دوست دارم؟
مگه نمی دونی دلتنگتم؟
نازنینم من منتظر یه معجزام
نازنینم دعا می کنم توی هر نفسم
اومدی منو عاشق کردی
چرا می خوای تنهام بذاری؟
به خدا این رسمش نیست
پاشو عزیزم پاشو دوباره صدام کن
پاشو نازنینم منو تنها نذار
پاشو عشق من
نازنینم دعا می کنم
دعا میکنم پای عشقم بمونی
من هر روز اینو از امام رضا می خوام
کاش کمک کنه
کاش ضمانت کنه...
زائری بارانیم آقا به دادم می رسی؟
بی پناه و خسته و تنها به دادم می رسی؟
من که آهو نیستم اما پر از دلتنگیم
ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟
آقا به داد نازنین من هم می رسی؟
آقا کمکش می کنی؟
نازنینم عشق من دعا می کنم...
۲۰ خورشید
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو؟
پشت کدوم بهانه ها پنهون کنم هق هقمو؟
گریه نمیکنم نرو... آه نمی کشم بشین...
حرف نمی زنم بمون...بغض نمی کنم ببین..
سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه راهی این سفر نشو
نزار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام
گریه نمی کنم نرو.... آه نمی کشم بشین...
حرف نمی زنم بمون...بغض نمی کنم ببین...
نازنینم کجایی؟برگرد.بمون.نرو...
دلم برات گرفته
چرا صدات گرفته
نکنه گریه کردی
بازم اسیر دردی
برای درد دلهات
دنبال من می گردی
دلم گم کرده دستاتو
نگام گم کرده چشماتو
هنوزم زنده ام با تو
نمی گیره کسی جاتو
تو می گفتی که تنها من
تو رو دارم تو دنیا من
دلم می خواد بگی با من
دوباره درد دلهاتو
وقتی صدات می لرزه
وقتی دلت می گیره
برای زنده موندن
می گی که خیلی دیره
یادت باشه یکی هست
می خواد برات بمیره
می خواد برات بمیره
می خواد برات بمیره
نازنین دلم کجایی؟
برگرد به خاطر من خوب شو...دلتنگم...
۱۵ خورشید
دعا می کنم
گرچه از من دوری تا به پهنای هزاران خط چین
ولی از عشق وجود تو پلی خواهم ساخت
که مرا با نفس عشق تو دلگرم کند
هر زمان بر لب تو رنگ خوشی نقش زند
نقش آن رنگ به ژرفای وجودم پیداست
کاش من قطره ای از نم نم باران بودم
که رها می شدم از اوج خیال
تا به پرواز کشم معجزه باران را...
نازنینم ...
چشم انتظار طلوع دوباره ام...
شبی که آشنا شدیم...
غریب کوچه ها شدیم...
عزیز ترین یادت هست.
برگرد نازنینم...
من همان پيچک پژمرده،
خشکيده وناسبز زمستان بودم
و صدای تو مرا سبزم کرد
از صدايت باران، از نگاهت خورشيد.
و به دستان تو پيچيدم زود
به صدايت سوگند
تا سحرگاه بهار پشت...
اين پنجره ها خواهم ماند...

نازنینم برگرد ...
گیسوی عشق مرا چه کسی شانه می زند؟
ای عشق
ای آبروی روشنی آب و آینه
با رقص آفتابی خود در شب سکوت
از حجم آبگینه شعرم طلوع کن
دست مرا بگیر
تا از سیاه کوچه این شام بگذرم
گیسو فشان و شعر مرا پر ستاره کن
تا من به پر شکوفه ترین باغ بنگرم
نام تو گوهریست
آن گوهری که در صدف راز مانده است
در حجم انتظار...
در بی صداترین شب مرموز
در برابر شب ایستاده ام
ای عشقلحظه ای مژه بر هم مزن که شمع
کاین شمع نیم سوز...
با باد پلک های تو خاموش می شود...
گیسوی عشق مرا چه کسی شانه می زند؟

نازنینم . . .
سردی نگاهو بشکن فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه این جدایی حق ما نیست
بودن با تو آرزومه حتی واسه یه لحظه
می میرم بی تو ...
خوندن من یه بهونست یه سرود عاشقونست
من برات ترانه می گم تا بدونی که باهاتم
تو خود دلیل بودنم بی تو شب سحر نمیشه
می میرم بی تو ...
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم
با تو می مونم واسه همیشه
خاطرات تو روچه خوب چه بد حک می کنم
توی تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم
با تو می مونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم
واست می میرم جواب دنیا رو می دم
با تو می مونم واسه همیشه ...
نازنینم بمون ... نرو...
ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم
هر جا که پا می زارم تو رو اونجا می بینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصه غربت تو قد صد تا قصه بود
توبرام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد
حالا اون دستا کجاست؟اون دو تا دستای خوب
چرا بی صدا شده؟لب قصه های خوب
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالا ها گریه هامو ندیده
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش می زنه...

نازنینم کجایی؟؟؟برگرد...
در امتداد حادثه به تو رسیدم ...
توآمدی وسلامی گفتی این کوچک ازخودگریزان را
و برایش قصه ها گفتی از عشق
بمان پرنده کوچک خوشبختی ام با من هم صدا شو
تا این کوچک از خود گریزان با تو پر بگیرد
و در امتداد حادثه
روزهای تکراری ام رنگی دگر بگیرد...
بمان نازنین دلم بمان
خدایا
تو را به شب انتظارقسم
خدایا
تو را به صاحب تمام زمانها قسم
خدایا
مهربانی و رحمتت رو از نازنین من دریغ نکن
خدایا
سلامت نازنینم رو بهش عطا کن
خدایا
درد و رنجو از نازنینم دور کن
خدایا
عمری دوباره تولدی دیگه شبی مثل امشب
خدایا به بزرگیت قسم
نازنینم عشق من ...
خدایا...
دستهایم را به سمت آسمان تو بلند می کنم
می خواهم بدانی دستانم خالیست،
می خواهم بدانی یک عاشق به جز یک دل اسیر
هیچ به همراه ندارد
پس تو مرا به جرم بی سلاح بودن
به تیر زمانه نشانه مگیر....
خدایا سلامتی نازنین
خدایا سلامتی نازنین
خدایا سلامتی نازنین
خدایا کمک کن
کمک کن
کمک کن
نازنینم عشق من
نازنین جان
تنهام نزار
تنهام نزار...

می دونم یه وقتایی دلت برام تنگ می شه
تو خیابونو نگاه می کنی از پشت شیشه
اون که از پشت درختا می گذره شاید منم
که دارم تنهایی با یاد تو پرسه می زنم
کاش زمان همین الان متوقف می شد
اینجا همون ته دنیاست...
چشم انتظار نگاهت خواهم ماند...
ز عشقت سوختم ای جان کجايی؟
بماندم بی سر و سامان کجايی؟
نه جانی و نه غير از جان چه چيزی
نه در جان نه برون از جان کجايی؟
ز پيدايی خود پنهان بماندی
چنين پيدا چنين پنهان کجايی؟
هزاران درد دارم ليک بی تو
ندارد درد من درمان کجايی؟
ز بس کز عشق تو در خون بگشتم
نه کفرم ماند و نه ايمان کجايی؟
ز شوق آفتاب طلعت تو
شدم چون ذره سرگردان کجايی؟
شد از طوفان چشمم غرقه کشتی
ندانم تا درين طوفان کجايی؟
نازنینم دوست دارم بمون...



















.jpg)


.jpg)

نازنینم عشق... 
نازنینم دوستت دارم

نازنین دوستت دارم


